اولین عربی که از این سرزمین دیدم جوانی بود سرباز در فرودگاه مدینه که دستش یک باتوم بود تا اگر لازم شد آن را بکوباند سر اخلال گران در نظم و انضباط فرودگاه و بی تعارف اولین چیزی از ایران که دلم برایش تنگ شد همین باتوم بود. یعنی همین اول بسم الهی دلم برای باتومم در ایران تنگ شد و این باتوم چیزی است مثل همین قلم که با آن هم می توانی مثل بسیجی ۱۵ ساله والفجر مقدماتی شهید سلمان محمدی وصیت نامه بنویسی و هم می توانی مثل سلمان رشدی آیات شیطانی بنویسی. گمانم هست باتومی که در روز عاشورا کوبانده شد بر فرق آشوبگران، نسلش به ذوالفقار علی بر می گردد و باتومی که دست این سرباز سیه چهره است نسلش بر می گردد شاید به شمشیر ابن ملجم و تو محال است یاد باتوم بیافتی و یاد فلافل نیافتی. این بچه بسیجی ها عالمی دارند برای خودشان. فلافل هیچ تقدس خاصی ندارد اما در مسجد ارک کوچه ای هست به نام کوچه فلافلی که عده ای از دانیال های میدان شوش آن را کوچه کثیف هم می خوانند. فلافل های کوچه کثیف خوشمزه ترین غذایی است که حتی در رستوران حاج نائب هم گیر نمی آید. یعنی حاج منصور دارد شب اول ماه رمضان با خدا مناجات می کند و تو به بهانه تجدید وضو از مسجد می زنی بیرون و وسط راه با یکی از دوستانت راه کوچه کثیف را می گیری و فلافلی می خوری و برمی گردی مسجد. همه تقدس فلافل به این بر می گردد که آدمی را حتی در فرودگاه مدینه یاد بچه بسیجی های مسجد ارک می اندازد و مگر می شود از مسجد ارک گفت و چیزی از حاج منصور ارضی ننوشت. این مداح اهل بیت ریز که می شوم در صدایش می بینم انگار حنجره کربلاست و از دوستم خواستم برای بقیع، این شعر “مدینه شهر پیغمبر” حاج منصور را بریزد در گوشی موبایلم. افتخار می کنم روزهایی از عمرم در مسجد ارک گذشته است. “بیت الزهرا”، “صنف لباس فروش ها” و به خصوص دعای عرفه حاجی که از جمعیت موج می زند به حدی که میدان مخبرالدوله را ناچار در روز عرفه می بندند. من نه فقط خودم که پدرم هم روزگاری سینه می زد پای صدای حاج منصور و خدا عالم است چه تعداد از سینه زنندگان حاجی به شهادت رسیده باشند. یعنی که وقتی در مسجد ارک لباس ها را از تن در می آوری و با دست به سینه می زنی اگر چشم بصیرت را باز کنی شهدا را هم در لابه لای سینه زنان بر حسین خواهی دید و من عاشق آن لحظاتی هستم که هنوز دم به درستی گرفته نشده و جمعیت منتظرند تا با اشاره دست حاج منصور اولین ضربه دست را بر سینه وارد کنند و این صدای فرود آمدن دست بر سینه، به خصوص همان اولین صدا آنقدر زیبا و رویایی است که انگار داری در خانه فاطمه را می کوبی و انگار داری خیمه ارباب را دق الباب می کنی و انگار داری مناسک عشق به جا می آوری. روزی نوشتم؛ “من حتی اگر برای خوردن فلافل به حاج منصور بروم بهتر از آن است که به عشق BBC سر از لندن در بیاورم” و اگر سلیقه خودم را بخواهی این بهترین جمله کتاب “نه ده” است. یعنی که اگر از این عربستان مسجدالحرام و مسجدالنبی و بقیع را بگیری، کوچه کثیف مسجد ارک شرف دارد به مملکتی که مردمانش از نفت شان هم روسیاه ترند.

***

۴ صبح ما به فرودگاه مدینه رسیدیم. بفهمی نفهمی هوا شرجی بود و وقتی چشم به دیوار فرودگاه انداختم و دیدم تصاویری از حکام آل سعود، صد هزار مرتبه خدا را شکر گفتم که بر در و دیوار کوچه های شهر ما تصاویری از فرزند زهرا موج می زند. اولین بار که به مسجدالنبی رفتم همان روز بود؛ تا به هتل موده الواحه رفتیم و در اتاق های مان جابه جا شدیم، دیدم بیش از این تاب ندارم. حاجیه خانم بعد از این هم همین حس را داشت و آفتاب هنوز درست و حسابی طلوع نکرده بود که بعد از چند دقیقه پیاده روی وارد صحن حیاط مسجدالنبی شدیم اما از گنبد سبز خبری نبود. بعدها فهمیدم ورودی ما به مسجد پیامبر دورترین ورودی به حرم رسول خدا و قبور ائمه اطهار است و این هم از مظلومیت رسول خدا است که حتی در حرمش گنبد سبز یا “قبه الخضرا” فقط از برخی زوایا قابل مشاهده است و این نامردها مسجدالنبی را طوری توسعه داده اند که حرم، فرع بر مسجد باشد؛ دقیقا کاری که ما در مشهدالرضا بر عکس آنرا انجام داده ایم و می بینی که گنبد طلایی امام هشتم و مزار نورانی امام الرئوف، قلب روضه رضوی است و اما چند روز بعد دیدم این پیاده روی ما چه برای رسیدن به خود مسجدالنبی و چه برای دیدن گنبد سبز نبوی خیلی هم بد نیست و جان می دهد کمی تا رسیدن به بارگاه رسول الله با خودت خلوت کنی که تو کیستی و اینجا کجاست و از این حرفها و از این حرفها که بگذریم وقتی اول بار گنبد سبز خودش را به ما نشان داد مصادف شد با طلوع کامل آفتاب و دیدم که محمد مثل خورشید می ماند؛ تلفیقی است از نور و گرما و با دیدن گنبد سبز دروغ نگفته باشم یاد آرم لشکر ۲۷ حضرت محمد رسول الله افتادم و هنوز خیلی مانده بود که بدانم اینجا چی به کجاست اما ناگهان چشمانم کمی آنسوتر به بقیع افتاد و دیدم که ظاهرا باب بقیع گشوده است. شنیده بودم روزگار طفولیت از مادر بزرگم که کوچه بنی هاشم جایی است بین حرم پیامبر و قبرستان بقیع. یعنی چند متر پایین تر از مزار پیامبر، خانه زهراست و کوچه بنی هاشم دقیقا از این خانه شروع می شود و بعد هم خانه امام باقر و محل درس امام صادق است و کوچه یکی دو تایی هم پیچ دارد و سر آخر می رسد به انتهای کوچه که مشرف می شود به خیابانی نه چندان عریض که اگر عرض خیابان را رد کنی می رسی به بقیع اما من که هر چه چشم چرخاندم خبری از کوچه بنی هاشم نبود اما با آن نشانی دیدم که الان دقیقا ایستاده ام در کوچه بنی هاشم و بی اختیار یاد این سروده افتادم؛ “جوانان بنی هاشم بیایید، علی را بر در خیمه رسانید” که ناگاه افتادم به سجده و اولین “حاجی، رو” را دشت کردم. سالخورده مردی بود کریه الچهره که گفت: “حاجی، رو” و من که دقیقا نفهمیدم چی دارد می گوید و یا فهمیدم و خودم را زدم به کوچه عمر چپ درآمدم که؛ “پاجرو، پاجرو چی”؟ که مردک مچ هر دو دستش را به هم بند کرد که یعنی؛ حرف زیادی بزنی و “حاجی رو” را با اتومبیل “پاجرو” اشتباه بگیری، جایت کنج زندان است! و نمی دانم “ارشاد” این شوخی مرا تحمل می کند یا نه اما در دلم به یارو گفتم؛ ما را از زندان نترسان، ما خودمان مرد کهریزکیم! که در کهریزک به جز آن ۳ نفری که به ناحق کشته شدند مابقی حق شان بود. آن ۳ نفر هم الان فقط و فقط متهمانی هستند نزدیک به مجرم که البته شاید به نا حق کشته شده باشند اما اینکه آنها را تو شهید بخوانی، یحتمل من می گذارم به این حساب که بلد نیستی معنای شهادت را. زبیر هم نقلی است در تاریخ که به نا حق کشته شد. عده ای خوش شان آمده که خود را پدر شهید جا بزنند! آشوبگران حتی اگر به نا حق کشته شده باشند، باز هم آشوبگرند اما یک آشوبگر مرده! و هنر آن است که وقتی پسرت را به آشوب می بینی، خودت مجازاتش کنی، قبل از آنکه گذرش به کهریزک بیافتد و تو اگر خودت را پیرو علی می دانی، وقتی پسرت را به آشوب می بینی، باید شک کنی که درست تربیتش کرده باشی و باز اگر مدعی هستی که با علی هستی، باید شک کنی به این ادعا وقتی می بینی بدل به تیتر یک رسانه های مخالف سید علی شده ای و مجلس ختم پسرت را وقتی بدل به مسجد ضرار می کنی و “هوالمحسن” را می بری بالای نیزه، باید تحمل نقد مرا داشته باشی که؛ تو پدر شهید نیستی! پدر”محمد” که بیست و چند سال است پسرش انیس با خاک فکه است، پدر شهید است، نه تو.

***

چون شنیده بودم باب بقیع را زود می بندند در بین الحرمین سلامی به پیامبر عرض کردم و رفتم بقیع. برای رسیدن به بقیع کافی است از در مسجدالنبی بیرون بیایی و بعد از چند گام، چند پله را بالا بروی و هنوز به باب بقیع نرسیده ای که می بینی مزار ۴ امام شیعه از همان بیرون قبرستان معلوم است و نشانی اش چهار تکه سنگ کوچک و دیگر هیچ. خانم ها را اما راهی به داخل نبود. همسرم رفت همانجایی که خانم ها ایستاده بودند؛ یعنی سمت چپ باب بقیع و شنیده بودم که اینجا مزار ام البنین است و می دیدم که خانم ها هر چند به داخل راهی ندارند اما از همان بیرون بقیع از ما آقایان به مزار ام البنین نزدیک ترند که افق نگاه شان از پشت پنجره های قبرستان دقیقا ختم می شود به مزار مادر عباس و اینگونه شد که دلم تاب نیاورد. به ۴ امام بقیع سلامی فرستادم و رفتم داخل بقیع و نزدیکترین جایی که اجازه می دادند ایستادم و شروع کردم به دیدن مزار مادر عباس و دیدم کبوتر ها زود تر از من آمده بودند و اول راستش خیالم دارم خواب می بینم. یعنی اینجا مزار ام البنین است؟ و اشک داشت با چشمانم مهربان می شد که دیدم باز یکی دارد به پشتم می زند که؛ “حاجی، رو”! به این می گویند تا دم چشمه رفتن و تشنه برگشتن که دیدم بهترین کار این است؛ بروم کمی آنسوتر و دوباره برگردم و اگر دوباره یارو گفت؛ “حاجی، رو”، باز هم بروم و دوباره برگرم و اگر باز هم مردک ولدالزنا گفت؛ “حاجی، رو”، باز هم از دو مرتبه، که من کجا را دارم بروم جز در این خانه؟ و بار هفتم به گمانم یارو مرا نشان کرد. این بار فقط به “حاجی، رو” بسنده نکرد، یکی هم نه آنچنان محکم زد به پشتم که حساب کار دستم بیاید و اینگونه که شد رفتم گوشه ای از قبرستان که مرده های معمولی را داشتند دفن می کردند و یل ام البنین را خطاب قرار دادم که؛ یا حضرت ارباب! کربلا آمدم مهربان تر بودی با ما، این چه رسم پذیرایی است؟ کشانده ای مرا اینجا با دستان بریده خودت که آخر چه؟ می خواهی دیوانه کنی ما را؟ و دیدم که دلم بد جوری آتش گرفته است و همچین داشتم اشک می ریختم که انگار صاحب عزای آن مرده عرب من بودم! و باز دیدم که خدا از این جماعت مهمترین نعمتی که دریغ داشته، همین اشک است. دقایقی بعد دو دل بودم که نکند با سقای دشت کربلا بد صحبت کرده باشم که دیدم روحانی یک کاروانی از همین راه دور دارد درباره ام البنین به اهالی کاروان توضیح می دهد که اینجا باید صادقانه سخن گفت و دل را بی واسطه نذر مادر عباس کرد که دیدم من دقیقا همین کار را کردم و باز چشم دوختم از همان فاصله دور به مزار مادر عباس و گفتم با صدای بلند؛ “اباالفضل علمدار، خامنه ای نگهدار” که باز یکی زد پشت ما که؛ “حاجی، رو”. گفتم؛ “کمثل الاخوان الفتنه فی الایران، جمیلا کثیرا ولکن الغلط کردید بیشمارید” که مردک سری تکان داد و گفت: “شکرا” و من این بار در دلم هر آنچه فحش و ناسزا بلد بودم نثار این جماعت کردم. خیلی حرام زاده اند. مادرشان به عزای شان بنشیند. حق با حسین بود. لیاقت اینها فقط فحش شنیدن است. ببین وقتی مالک از دم در خیمه معاویه داشت عقب برمی گشت چه در دل نثار این جماعت کرده بود. مادر به عزاها ورق تاریخ را برگرداندند.

***

دو ساعتی به زائر وقت می دهند که در بقیع باشی و بعد یک جورهایی پرتت می کنند بیرون. بیرون بقیع جلوی همان دری که از مسجدالنبی خارج شدیم دیدم همسرم ایستاده به انتظار و پز می دهد که مزار ام البنین را از پشت نرده ها دیدم و دیدم که چشمانش به خون نشسته است. همانجا شکر گفتم خدا را که ما از نسل حیدریم و دیدم ایرانی جماعت، سگش شرف دارد به “پاجروی این حاجی، رو ها” و دیدم حاج صادق آهنگران را کمی آنسو تر که دارد قدم می زند تنها و حکما در دلش می گوید؛ ” با نوای کاروان، …”.

حسین قدیانی